ماه کوچولو

سفر به ترکیه...

۳۰/۲/۹۲:

بالاخره بعد از گذشت چند سال ما تصمیم گرفتیم که به ترکیه بریم. امروز ساعت۴صبح به سمت فرودگاه امام خمینی حرکت کردیم و ساعت۷صبح پرواز کردیم.۲ساعت۴۵دقیقه تو آسمونها بودیم، جای من وسط هواپیما بود که با اصرار من آقای مهماندار اجازه داد که جلوی پنجره بشینمو و همه مناظر رو به طور شفاف ببینم.

وقتی رسیدیم ترکیه ساعت۸:۳۰ صبح بود و اتاق هتلو به ما باید ساعت۲ تحویل می دادن، البته ما یه کوچولو تو لابی استراحت کردیم و بعد رفتیم کمی خیابونهای اطرافو دیدیم و نهار خوردیم.

اینجا لابی هتلمونه که مامانی به یاد بچگیش، از این تلویزیون قدیمی عکس گرفت.

فردای اون روز از طرف تورمون برامون گشت خرید گذاشته بودن که رفتیم و کلی هم خرید کردیم.

اینجا یه محیطی بود که از کودکان نگهداری می کردند تا پدر و مادرها نفسی بکشند و با خیال راحت خرید کنن

اینجا هم پاساژی که نزدیک هتلمون بود و منم از رقص آبش عکس گرفتم.

یه غذایی بود که اسمشو نمی دونم براتون بگم ولی تقریبا مزه اش شبیه بریونی اصفهانی ها بود اما کمی تند.

بیشتر غذاهاشون تند بود ومن نمی تونستم بخورم، با کلی آب و ماست از گلوم پایین  میرفت.

از همه بهتر بستنی های خوشمزه و خوشگلشون بود که به عنوان رشوه برای راه رفتن و غر نزدن از مامان بابا می گرفتم، بنده خدا بابایی خیلی عذاب کشید که منو به این سفر اوورد چون همش رو دوش بابایی بودم.

معمولا تو هرجایی که نزدیک خیابوناشون یه سری خوراکی مثل بلال.بلوط بو داده.پیراشکی و... داخل چرخ های دستی می فروختن که خیلی خوشمزه بود.

کل روز دوم رو صرف دیدن محله دیوان و کاخ تاپکاپی همون سلطان سلیمان کردیم. البته قبلش هم مسجد ایازصوفی ۶مناره و چند تا دیگه مسجد و بازار بزرگ سنتی سرپوشیده هم دیدیم. جاتون خالی تقریبا ۱۲ساعت اون مسیر رو پیاد رفتیم( البته من بیشتر رو دوش باباجونم بودم)

اینجا داخل کاخه و من با دوستای آلمانیم عکس گرفتم البته من  بیشتر با "لیلیچ " که همسن وسالم بود جور بودم.

این خانم هم تو هتل ما بود و صبحا برای صبحونه به قسمت رستوران میومد و هر روز منو بوس می کرد و از من خیلی خوشش اومده بود، البته کاملا روز و شب بودیم. هه هه هه

 

روز سوم از صبح که بیدار شدیم چند تا پاساژو دیدیم و کلی خرید کردیم و ساعت۶بعد از ظهر به سمت کشتی در دریایی مرمره رفتیم تا ساعت۱شب اونجا بودیم، خیلی خوش گذشت، کاملا رویایی بود.

روز آخر هم باز به مراکز خرید رفتیم و من با این سگ مهربون که همش بوم می کرد، دوست شدم و عکس گرفتم.

اینم اتاقمون که خیلی راحت و خوب بود

سفر خیلی خوبی بود، خیلی خوش گذشت. جای شما خالی...

 


+ ????? ??? ?? پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ???? 1:5 ???? مامان سماء
.

سال نو مبارک...


30/12/91:

کوچولوهای خوشگل و مامانی سال نو مبارک؛ از خدا می خوام که سال خوب، همراه با برکت و سلامتی براتون رقم بزنه.

امروز روز عید و مامانی برام حسابی سنگ تموم گذاشته، ببنید چه تیپی زدم:



ما تا هفتم عید رو تو تهران بودیم و به همه سر زدیم، چون هم ماشین نداشتیم که به شمال بریم، هم بابایی از سوم تا ششم عید رو شیف سرکار بود. بعد به شمال رفتیم و اینجا دریای محمود آباده:


جونم براتون بگه که ما از هفتم تا چهاردهم عیدو تو شمال موندیم و برای اولین بار 8روز رو پیاپی تو شمال بودیم، شاید کمی خسته شدیم و حسن خوبی که داشت این بود که با بچه ها مشغول بازی بشم و ناخن خوردن رو برای همیشه از یادم ببرم. مامانی از این بابت خیلی خوشحال شدم و برام خونه پارچه ای به عنوان تحسین و تشویق خرید و از اون روز به بعد دیگه ناخن نخوردم که نخوردم، تقریبا یه 7-8ماهی ناخن دستامو می خوردم که مامانی از این بابت خیلی غصه می خورد هر کاری می کرد که من ترک کنم، نتونست و کلی هم با دکترای روانشناس مشورت کرد.

16/1/92:
دقیقا بعد از تعطیلی مامانی منو تو کلاس های ژیمیناستیک ثبت نام کرد و من کارم هر روز تمرین کردن حرکات ژیمیناستیکه:




تقریبا تو اردیبهشت ماه بود که خاله فرشته به مامانمینا زنگ زد و دو شب ما رو تو باغشون دعوت کرد که بازم جاتون خیلی خالی بود و من حسابی کیف کردم:
من و ترنم( دخترخاله مامانی)

پست بعدی می خوام سوپرایزتون کنم، پس فعلا بای



+ ????? ??? ?? یکشنبه پنجم خرداد 1392 ???? 2:15 ???? مامان سماء
.

تولد دوستای گلم...


23/10/91:

سلام به دوستای گلم:

امروز تولد ثناء( دخترعمم) بود جاتون خالی به من خیلی خوش گذشت، با اینکه ماشین نداشتیم، از دایی سعید ماشینشو قرض گرفتیم و به شمال رفتیم:


من و یاسمن(دخترعمم) ، ثنا نیست اشتباه نگیرید

این چند روز حسابی سرم شلوغ بود؛ چون تولد بهترین دوستام یعنی سوگند و بنیامین بود که اگه من هر روز این دوتا رو نبینم روزم روز نمی شه، خیلی دوست دارم شما هم در جشن تولد سوگند شریک کنم، پس عکسامو ببینید:


من و بنیامین

من و سوگند دوست عزیزم


21/11/91:
بعد از تولد سوگند همراه دایی سعید و زن دایی بهار به شمال قسمت نور، نوشهر، چالوس، چمستان و... رفتیم، جاتون خالی یه 5روزی اونجا بودیم و کلی بهمون خوش گذشت و بعد برگشتنی یه سر به سی پی زدیم و به تهران حرکت کردیم.


این عکس زمانیکه از حمام اومدم و مامانم دیگه لپام گل انداخته ازم عکس گرفت.به قول مامانی نمی دونم چرا یه وقتایی انقدر خوشگل می شم یه وقتایی هم نه!!!

فعلا خداحافظ تا پست بعدی...


+ ????? ??? ?? یکشنبه پنجم خرداد 1392 ???? 1:49 ???? مامان سماء
.

سرد شدن هوا مصادف با بافتن مامان جون و شب چله...

این چند وقت که نتونستیم براتون چیزی رو پست کنیم، به خاطر این بود که مامانی سرخودشو حسابی با بافتنی شلوغ کرده بودو وقت برای چیزی نداشت، البته ناگفته نماند که یه دوسه ماهی هم عمه جون درگیر کار دکتر و بیمارستان بود که مامانی وقت زیادی براش نمونده بود و تصمیم گرفت فعلا به کلاس زبان نره، چون حسابی اعصبابشو بهم ریخته بود و استرس دیوونش کرده بود.

این نمونه ای از بافتنی مامانی برای منه

این هم یه مدل دیگشه



این هم کیک تولد زری جونه که من چیزی ازش نذاشتم بمونه


شب چله تصمیم گرفتیم به خونه مامان بزرگ مامانی بریم و اونجا دور هم باشیم، جاتون خالی خیلی خوش گذشت...

ناگفته نماند که همزمان شب هفتمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی بود و این هم کیک خوشگلشون...


جاتون خالی...


+ ????? ??? ?? دوشنبه چهارم دی 1391 ???? 21:36 ???? مامان سماء
.

خلاصه 4ماهی که نبودم...

91/8/1: 

                          عیدقربان برهمگی مبارک

ابتدا قبل از هر چیزی از این تاخیر 4ماهه از شماهایی که گله کردید و همش به مامانی می گید چرا وبلاگ ماهکو آپ نمی کنی، معذرتخواهی می کنم. امیدوارم از دست ما ناراحت نباشید...

این چند وقتی که مامانی حسابی سرش شلوغ بود، درگیر کلاسهای فشرده زبان بود. که متاسفانه خواب و خوراک رو از مامانی گرفته بود. منم که سواد نداشتم خودم بیام براتون تایپ کنم و وبلاگمو آپ کنم.

بالاخره یه روزی که مامان فرصت کرد، تصمیم گرفت اتفاقات این 4ماه رو براتون توی یه پست به صورت خلاصه تعریف کنه:
این عکس زمانیه که عمه معصوم همراه خانوادش یعنی عموعلی و آیلاو بشری به خونه ما اومدن و تقریبا 5روز موندن و من حسابی خوشحال بودم.

موهای من بلند شده بود و چون مامانی باید همیشه سشوار به دست داشت و موهای منو مرتب می کرد، تصمیم گرفت موهای منو کوتاه کنه تا عید نوروز دوباره بلند بشه و تا اون موقع یه استراحتی به خودش بده و اینجا موهامو کوتاه کرد.

بعد از تولدم تقریبا شب تولد امام زمان(نیمه شعبان) بود که من و مامانی به استخر رفته بودیم و بعد از اون هم تا ساعت11شب تو پارک و خیابونها می چرخیدیم، البته محل ما تو نیمه شعبان به قدری پرشور و چراغونیه که اصلا دلت نمی خواد بری خونه. منم به قدری خسته بودم که سعی کردم ساعت11به خواب برم، اما استفراغ های پی در پی امانمو برید و مجال نداد من حتی یک لحظه به خواب برم، خلاصه مامانی دید من خوب بشو نیستم، سریع به بابایی زنگ زد تا بابایی خودشو برسونه و بابایی از جردن تا خونه رو 20دقیقه ای اومد و منو به بیمارستان کودکان تهران بردن. دکتر وقتی وضعیت منو دید، گفت ویروس جدیده و تو استخر بهش سرایت کرده و سریع برام سرم وصل کردم. البته چه وصل کردنی،وااااااااای مامانی رو از اتاق بیرون کردن و تا تونستن منو سوراخ سوراخ کردن تا رگمو پیدا کنن.

اما وقتی سرم وصل کردن تا صبح خوابیدم. خدارو شکر تا فرداش خوب شدم و بعد مامانی به بیمارستان رفت و پس فرداش بابایی....

اوضای خیلی بدی داشتیم، خانوادگی ویروس گرفته بودیم.در همون حال هم از شمال برامون مهمون اومده بود و از طرفی هم عمه لیلا تو بیمارستان بستری شد تا یه عمل کوچیک انجام بده...

اینجا بابایی دید که من این چند روز بیحالم، منو برد سرزمین عجایب تا حال و هوام عوض بشه...

این عکس متعلق به تولد بابایی و منم همچنان با کیکی که دلمو آب انداخته بود، عکس گرفتم.

تقریبا تیر ماه بود که به شمال رفتیم و انقدرهوای اونجا گرم بود که مامانی تصمیم گرفت، استخر بادی منو رو باد کنه و تو زیر زمین بابابزرگینا تمام بچه ها رو با این استخر هم سرگرم کنه و هم خنک.جاتون خالی تازه بارون مصنوعی هم داشتیم(البته عمه لیلا با شلنگ آب از بالا می گرفت و ما هم کیف می کردیم)


به ترتیب از سمت چپ، خودم، یاسمن، هستی و کیان

این لباس رو خاله ناهید برام خریده و من و مامانی می خواستیم به خونه یکی از همسایه ها برای انعام بریم...



دلیل گذاشتن این عکس فقط به خاطر شباهت زیاد اخم های من به باباست.بابایی یه عکس داره که دقیقا شکل من افتاده...

اینجا یه رودخونه است که به اسم آپون، نرسیده به آلاشته و ما هم یه چند ساعتی اونجا بودیم، اما چشمتون روز بد نبینه، من و مامانی با همدیگه حسابی حالمون خراب شد، یه سرماخوردگی که همراه با تب و گلو درد داغونمون کرد...

تقریبا تو مردادماه همراه دایی سعیدینا و دایی داوودینا و زری جون و خاله فخری به سمت سی پی رفتیم و و اینجا در جنگل های سمت آلاشت هستیم و جاتون خالی آشپز باشی یعنی من داره براتون جوجه کباب درست می کنه...

این برج لاجیم در روستای لاجیمه...

جونم براتون بگه که این مدت من تقریبا 4بار به شمال رفتم و دوبار مریض شدم. مامانی هم بعد از گذروندن 6ترم فشرده زبان، تصمیم گرفت فعلا دست نگه داره تا یه کم روحیه اش عوض بشه، دوباره شروع کنه. عمه لیلا تقریبا 2-3ماهی که بیشتر پیش ماست و یه پاش شماله و یه پای دیگش بیمارستانه، البته مریضیش زیاد حاد نیست، اما براش دعا کنید...



+ ????? ??? ?? پنجشنبه چهارم آبان 1391 ???? 16:33 ???? مامان سماء
.

تولد 3سالگی من...

۱۱/۳/۹۱:

امروز با مامان و بابا به سمت شمال حرکت کردیم. البته من کل راهو خواب بودم و فقط نیم ساعتی برای خوردن کله پاچه بیدار بودم. ساعت۹صبح به زیراب رسیدیم. نهار رو خونه بابا بزرگینا خوردیم و بعد از ظهر با دایی سعیدینا که به ما پیوستن، به سمت نوشهر(ویلای پسرعمه مامانی) حرکت کردیم. اونجا خیلی گرم بود و من زیاد با بچه ها صمیمی نمی شدم، چون زیاد باهاشون رفت و آمد نداشتیم. صبح که شد همراه خانواده ها به سمت دریاچه حرکت کردیم و نهار رو اونجا خوردیم، جای خیلی قشنگی بود.بعد از خوردن نهار رفتیم سی پی خودمون.

۱۲/۳/۹۱:

امروز وقتی از خواب بیدار شدیم هوا نسبتا خنک شده بود و برای نهار هم عروس عمه همراه با پسرعمه مامانی و عمورضا خودشونو به ما رسوندن. مامانی آبگوشت درست کرده بود. جای شما خالی حسابی مزه داد.

۱۵/۳/۹۱:
امروز صبح زود بابایی به خاطر اینکه از طرف اداره می خواستن ببرنش مشهد، از ما جدا شد و خودش به تنهای به تهران رفت. ما هم شب با دایی سعیدینا به سمت تهران حرکت کردیم.بابایی بعداز ۵روز به خونه اومد و حسابی دلم براش تنگ شده بود، این خونه سازی رو برام سوغاتی اوورد

۲۵/۳/۹۱:

مامانی به خاطر اینکه تولد من دقیقا افتاده بود وسط هفته، تصمیم گرفت دو روز دیر تر برام تولد بگیره، چون ۵شنبه دایی سعیدینا و زری جونینا راحتتر به تولدم می یومدن.

جاتون خالی مامانی فقط بچه های هم سن و سال خودمو دعوت کرده بود که همراه مامانشون اومده بودن...

 

من و ترنم(دخترخاله مامانی)

من و ماهان(پسردخترعموی بابایی)

من و مانی(پسر پسرخاله بابایی)

من و پارسا(پسرهمسایمون که همیشه باهاش تو کچه بازی می کنم)

من و بچه ها سر میز عصرونه

مامانی یه خانمی که تو پارک خودمون، صورتای نی نی ها رو نقاشی می کشید رو هماهنگ کرد که وسط تولد من بیاد و صورتای نی نی ها رو نقاشی کنه. هر کسی یه رنگ شده بود

تمام خامه های کیکمو خودم به تنهایی خوردم

 

به ترتیب سوگند،بنیامین، ملیسا،مانی،رضا ماهان، خودم،سارینا و پارسا

اینا هم تمام کادوهای تولدمه که به نمایش گذاشتم

۲۸/۳/۹۱:

امروز هم ساعت۱۰صبح همراه مامان و بابا به شمال رفتیم. نهار رو خونه بابابزرگ زیرابی خوردیم و به سمت قائم شهر حرکت کردیم تا خونه جدیدعمه مریم رو ببینیم. بعد بعد از ظهر همراه عمینا به سمت زیراب رفتیم و شب خودمونو به دایی سعیدینا و دایی داوودینا رسونیم. اونها تقریبا ساعت۷رسیده بودن.یه شب خوابیدیم و بعد شب بعدی به همراه همه مریمینا به سمت قائم شهر حرکت کردیم.

جاتون حسابی خالی بود. به قدری بارون اومد که هوا کاملا هوای بهاری و پاییزه شده بود. انقدر خنک که مامانی برای من دو تا لباس می پوشند.این اولین بار بود که ما به شمال می رفتیم و آخر خردادماه هوا خنک بود.

 


+ ????? ??? ?? چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 ???? 19:13 ???? مامان سماء
.

???? ?????

???? ??????

???? ????? ????

???? ???? ????

????? ?????

????? ????? ??????

????? ?? ????

?? ????

???? ??????

????? ???

??????

?????? ??? ?????

???

????? ???? ? ???????

????? ? ??????

???? ??????

???? ???

???? ?????? ???

???? ??????

????

play online games

online games

???? ??????

?? ????? ????

??? ?????

????

???

????? ???? ????

????? ????

????? ?? ????

????? ???? ??????

???? ?????

????? ????

????

????

???? ????? ?????

????

??? ????

???

????? ???

?????

??? ???????

??? ?????

Nik Photo

????? ????

??? ?????

????? ???

????? ??

ssssss

????

???? ??????

???? ??????

Hossein Karamian

Mohammad Fazlali

????? ?????

????? ?????

?????? ???

???

??? ?? ????

????? ???

????? ???? ??

????? ???? ?? ????

????? ??? ??? ????

???????

????? ????

?????? ????? ?????

?????? ????? ????????

??? ??????

???? ??????

???

????

????? ? ??????

???

????

??

???? ?????

???? ??????

???? ??????

???? ??

???? ?????

????

???? ??????

????? ????

??????

???? ??????

??????

??? ? ????

??????

?????? ????? ??????

???? ???

????? ?????? ?????

???? ?????? ?????? ?????